خانه > عاشقانه > عشق و عاشقی
يادگاری
گفت: می خوام برات يه يادگاری بنويسم
گفتم: کجا؟
گفت: رو قلبت!
گفتم: مگه مي تونی؟!
گفت: سخت نيست، آسونه
گفتم: باشه بنويس تا هميشه به يادگار بمونه!
يه خنجر برداشت! گفتم: اين چيه؟
گفت: هيسسس!
ساکت شدم و گفتم: بنويس ديگه چرا معطلی!
با تيزی خنجر نوشت: دوستت دارم ديوانه وار!
اون رفته، خيلی وقته که رفته، کجا؟ نمی دونم! اما هنوز زخم خنجرش يادگاری روی قلبم مونده!